تلویزیون گنج حضور
به نام خداوند جان و خرد
کز این برتر اندیشه بر نگذرد
میلاد آدم! … اقبال لاهوری
* نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شـد
* فطرت آشفـت کـه از خاک جهـان مجبور
خود گری, خود شکنی, خود نگری پیدا شـد
* خبری رفـت ز گـردون بـه شـبسـتان ازل
حـذر ای پـرده گـیـان پـرده دری پـیـدا شـد
* آرزو بی خبر از خویش به آغوش حیاط
چشم وا کـرد و جـهـان دگـری پـیـدا شـد
* زندگی گفـت کـه در خـاک تـپـیـدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری (آدم) پیدا شـد
ای جوانان وطن! … اقبال لاهوری
* چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما
* غوطهها زد در ضمیر زندگی اندیشهام
تا به دست آوردهام افکار پنهان شما
* مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما
* تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش
شعلهای آشفته بود اندر بیابان شما
* فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرق
پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شما
* میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیدهام از روزن دیوار زندان شما
* حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما
نوروز شمایید! … مولانا
* نوروز بمانید که ایام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
* آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید
* آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردنده آرام شمایید
* خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید
* نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره جمشید و جم و جام شمایید
* عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه بهرام و گل اندام شمایید
* هم آیینه مهر و هم آتشکده ی عشق
هم صاعقه خشم به هنگام شمایید
* امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فن کمین حوصله دام شمایید
* گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است
در کوچه خاموش زمان، گام شمایید
* ایام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایام شمایید
جامِ جهانبین! … حافظ
* سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد
* گوهری کز صدفِ کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگانِ لبِ دریا میکرد
* مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش
کاو به تأییدِ نظر حلِّ معمّا میکرد
* دیدمش خُرَّم و خندان قدحِ باده به دست
واندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
* گفتم این جامِ جهانبین به تو کِی داد حکیم؟
گفت آن روز که این گنبدِ مینا میکرد
* بیدلی در همهاحوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدارا میکرد
* اینهمه شعبدهٔ خویش که میکرد اینجا
سامری پیشِ عصا و یدِ بیضا میکرد
* گفت آن یار کز او گشت سرِ دار بلند
جُرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
* فیضِ روحُالقُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
* گفتمش سلسلهٔ زلفِ بُتان از پیِ چیست
گفت حافظ گلهای از دلِ شیدا میکرد
ای شه پیدا و نهان! … مولانا
* کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو
* گیر که قحط است جهان نیست دگر کاسه و نان
ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو
* گیر که خار است جهان کژ دم و مار است جهان
ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو
* گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را
ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو
* گیر که خورشید و قمر هر دو فروشد به سقر
ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو
* گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی
چون نکنی سروریی ابر گهر بار تو کو
* گیر دهانی نبود گفت زبانی نبود
تا دم اسرار زند جوشش اسرار تو کو
* هین همه بگذار که ما مست وصالیم و لقا
بی گه شد زود بیا خانه خمار تو کو
* تیز نگر مست مرا همدل و هم دست مرا
گر نه خرابی و خرف جبه و دستار تو کو
* برد کلاه تو غری برد قبایت دگری
روی تو زرد از قمری پشت و نگهدار تو
* بر سر مستان ابد خارجیی راه زند
شحنگیی چون نکنی زخم تو کو دار تو کو
* خامش ای حرف فشان در خور گوش خمشان
ترجمه خلق مکن حالت و گفتار تو کو