تلویزیون گنج حضور

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

نوروز کهن سال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

میلاد آدم – اقبال لاهوری

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری (آدم) پیدا شـد

فطرت آشفـت کـه از خاک جهـان مجبور
خود گری, خود شکنی, خود نگری پیدا شـد

خبری رفـت ز گـردون بـه شـبسـتان ازل
حـذر ای پـرده گـیـان پـرده دری پـیـدا شـد

آرزو بی خبر از خویش به آغوش حیاط
چشم وا کـرد و جـهـان دگـری پـیـدا شـد

زندگی گفـت کـه در خـاک تـپـیـدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری (آدم هشیار) پیدا شـد.

آتشی در سینه دارم … – اقبال

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
ای جوانان عجم جان من و جان شما

غوطه‌ها زد در ضمیر زندگی اندیشه‌ام
تا به دست آورده‌ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش
ریختم طرح حرم در کافرستان شما

فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرق
پارهٔ لعلی که دارم از بدخشان شم.

می‌رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده‌ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما!

جمشید و جم و جام شمایید – مولانا

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام شمایید

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند
خورشید شما عشق شما بام شمایید

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق
هم صاعقه ی خشم بهنگام شمایید

امروز اگر می چمد ابلیس غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است
در کوچه ی خاموش زمان گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید.

جـوشـش اسـرار تو کـو؟ – مولانا

کار جهان هرچه شود کارتوکو بارتو کو
گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو کو

گیرکه قحط است جهان نیست دگرکاسه ونان
ای شه پیدا و نهان کیله و انبار تو کو

گیرکه خاراست جهان کژدم ومار است جهان
ای طرب و شادی جان گلشن و گلزار تو کو

گیر که خود مرد سخا کشت بخیلی همه را
ای دل و ای دیده ما خلعت و ادرار تو کو

گیر که خورشید و قمر هردو فروشد به سقر
ای مدد سمع و بصر شعله و انوار تو کو

گیر که خود جوهریی نیست پی مشتریی
چون نکنی سروریی ابر گهربار تو کو

گیـر دهانی نـبود گـفـت زبانی نبود
تا دم اسـرار زند, جـوشـش اسـرار تو کـو

هین همه بگذار که ما مست وصالیم ولقا
بیگـه شـد زود بیـا خـانه خمـار تـو کـو!

Rate us and Write a Review

Your review is recommended to be at least 140 characters long

image

Show all timings
  • Sunday09:00 AM - 05:00 PM
  • Monday09:00 AM - 05:00 PM
  • Tuesday09:00 AM - 05:00 PM
  • Wednesday09:00 AM - 05:00 PM
  • Thursday09:00 AM - 05:00 PM

imageYour request has been submitted successfully.

building Own or work here? Claim Now! Claim Now!
image